عاشقانه

از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز .... بید مجنون را میسر نیست سر بالا کند (صائب)

عاشقانه های تولدش

/ بازدید : ۱۲۵

عاشقانه های تولدش

اول: پیامهای او 

1

به بهانه نزدیک شدن به زادروزم.

2

سلام آبجی زینب مهربانم.دلم برای شماخیلی تنگ شده.برای دلجویی های مادرانه ات.خب چون مشغله مادر وپدر زیادبود،یادم میاد که همیشه کسی بودکه حواسش به من باشه.واون موقعی که احتیاج داشتم ازم دلجویی کنه.

3

درسته ما عادت نداریم باهم راحت حرف بزنیم ولی دلیل نمی شه که متوجه نباشیم که برای هم چه کارهایی کردیم.راستش زندگی وگذر زمان به اجبار انسانها را ازهم دورمیکنه.دلم تنگ میشه برای سالهای نه چندان دور...

4

سالهایی که تو راه پله سراغم می اومدی ومنو از غارتنهایی نجات می دادی.اون وقتی که برای دندونم پیش یکی ازبهترین دکترها بردیم.برای جوشهای صورتم باز منو دکتربردی.یه وقتایی بود پول لازم داشتم کمکم کردی تاشاید به آمال کودکانه ام برسم.تا همین اواخر که کتاب "ازحال بد به حال خوب "رابهم هدیه دادی.

5

کاش می شد وجرءت داشتم وزمانی که خواستگار داشتم روی تصمیمم می ایستادم وبه همه جواب منفی می دادم .اون موقع با خودم نقشه کشیده بودم به خاطر شما ازدواج نکنم.چون بزرگتربودی ومن دوست داشتم به احترام شما ازدواج نکنم.ولی خب....همیشه دلایل وتوجیحاتی برای کارها داریم...

6

ولی کاش می شد .می دونی احساس می کنم بچه ها و.....آدم را از داشته هاش ،از آغوش گرم ومحبت مهربان های اطرافش دور  ودورتر می کنه....

7

یه موقع چشم باز می کنی ومی بینی "چقدر زود دیر می شود"واین چیزی نیست که تو می خواستی.....

8

ببخشید ترتیبش به هم ریخت.اول تایپ کردم بعد همه راباخم فرستادم.نمی دونم چرا درهم برهم شد.👆


اما جوابیه من 

سلام دیشب با مسعود (پسرعموم چون به رسم قدیم تو یه خونه دور هم و صمیمی زندگی می کردیم کلی خاطره مشترک داریم) داشتیم غیبتت رو می کردیم .....راه پله یادم اومد و دردهای فلسفی ات خخخخخخ

ولی دکتربردنت اینا یادم نیست من و این همه کار ......

یعنی چی ازدواج نمی کردی 

خونه جای دو تا خمره نبود 

من احساس نمی کنم دور شدی اصلا 

احساس می کنم کبرای مهربان به توان ۴ شده 

و این خیلی قشنگتر از یه کبرای مهربان بود که ممکن بود تا حالا اگه خونه مونده بود از من خسته شده بود 

تازه اول ۱۴ سالگیمه منم شوهر می کنم خخخ

خب فعلا تو همیشه مهربون بودی


پی نوشت: 

1- من اولی بودم زینب ....اون آخریه کبرا

وسطی ها هم فاطمه زهرا .....

خلاصه جمع مون جمعه فاطمه زهرا و زینب کبرا 

2- عاشقانه های خدا فقط به خواهرانگی های این خواهرم محدود نیست ....بجز خانواده مهربان تر از جانم دوستای گلی هم هستند که حضور خاصشون عاشقانه های خدا  رو فریاد می زنند این هم یعنی عشق فقط تو دورهمی و در بند و نایب و  امامزاده صالح و لبو  لازم نداره ......

خیلی خیلی نزدیک هستند خیلی 

تولدت مبارک / آباج ک


نویسنده : بید مجنون ۰ نظر ۱ لایک:) |

روزنوشت: لبخندهای خدای خوبم

/ بازدید : ۱۶۹



اما قصه این عکسها که قصه زندگی من یا لبخندهای خدای خوبم هستند را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید... 
نویسنده : بید مجنون ۱۳ نظر ۱ لایک:) | | ادامه مطلب

روزنوشت 10: باز هم شادم هم غمگین

/ بازدید : ۱۸۶

براتون گفتم مدتی هست که هم شاد می شوم هم غمگین (پست روز نوشت 4: یه حس عجیب، هم شادی هم غمگین ، با این حس چه کنم؟) و باز چند روز قبل  با شنیدن خبر آزادی چند شهر سوریه در عملیات نبل و الزهرا  خوشحال می شم .... اما وقتی عکس زیر رو می بینم  (شهید حجت الاسلام تمام زاده) و یادداشت دوستش رو می خونم غمگین می شم ... باز جمع این دو حس 

 شهید حجت الاسلام تمام زاده



پی نوشت 1: برای خوندن یادداشت دوست این شهید عزیز به این آدرس سربزنید. 



نویسنده : بید مجنون ۶ نظر ۴ لایک:) |

روز نوشت 9: هوای بارانی

/ بازدید : ۱۱۱

باران می بارد و صدایش می اید و  با روح آدم بازی می کند .....

یاد شهدا پر می شود در وجودم ....

 مخصوصا شهید احمد رضا احدی با این دوست داشتنش 

قصه قصه ی حب است .

وقتی تمام زندگی انسان تمام افکار یک انسان بعد از خدا یک دوست باشد و آن هم دوستی همسنگ تو ....

قصه قصه ی فرهاد نیست افسانه ی مجنون نیست .

قصه ی لرزیدن قلبی و چکیدن اشکی است .

قصه قصه ی غریبی است با یک آشنا میان این همه غریبه ها .

کتاب حرمان هور رو نمی دونم چند بار خوندم و هر بار تشنه تر از قبل 

اگه نخوندید حتما بخونیدش ....

نویسنده : بید مجنون ۱ نظر ۱ لایک:) |
About Me
عاشقانه ها من رو یاد خدا می اندازند
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان