عاشقانه

از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز .... بید مجنون را میسر نیست سر بالا کند (صائب)

پدر چه خبر؟ خدا ادبت می کنه ؟ یا ....

/ بازدید : ۳۴۱

پدر خدا داره به خاطر اینکه به بهانه ما بچه هات پشت در عملیات کربلای 4 و 5 ماندی ادبت می کنه؟ یا برا این نه ماه درد شدیدی که به حدس و گمان رفقای همرزمت حاصل دود سمی خیبر بود بی خیال نرفتنت شده؟ خیلی خرده نگیر که به نرفتنت مدام چرا باید گیر بدهم ....پدر آخر در این دنیا که گیرها و سوال ها و جواب ها همه مال من شد و تو .... مال من به خاطر #آن_مرد و مال تو به خاطر نرفتنت و کربلایی نشدنت ....

 

حالا گمانم داری باز  مثل همان موقع ها  کلافه نگاهم می کنی؟ همان موقع ها که به رگبار سوال و در واقع سرزنش می بستمت که چرا کربلایی نشدی ؟ همان وقتها که وقتی سکوتت حریف پرگویی من نمی شدی صدایت در می آمد که دختره از زنده بودن من ناراحته ...این بار جیغ من بود که بلند بود .....

 

راستی حالا گمانم داری می پرسی چم شده که باز یاد این خاطره افتادم ....

 

می گویم یا می نویسم برای تو چه فرقی می کند.... آقای #بقایی را گرفته اند .... به اسم قانون .....بعد آقای#بقایی با آن جسم نحیفش و مشکلات کلیوی و گوارشی اش شروع کرده به اعتصاب غذا....حالا دوستانی تصمیم گرفته اند اعتصاب غذا کنند تا بلکه صدای #آه_شان به کسی برسد....منم با اینها راه افتاده ام .....مادر برای اینکه مانع نشود گفته ام نذری کرده ام که بجز آب چیزی نخورم .... صدایش در آمده که جسمت چه ....این چه نذری است که جسمت مهم نیست....لابد به سبک همان روزها که به تو گیر داد....اما من که مثل تو مظلوم نیستم دردهای این ماههایت را به رخش می کشم با بی رحمی تمام ..... دردهایی که هیچ کس مثل مادر نفهمید تو چه می کشی .....و می گویم مادر شروع نکن ....اگر گذاشته بودی پدر کربلایی شود این همه زجر این روزها نمی کشید .....

 

.....پدر ....

https://t.me/bidemajnoon9

پی نوشت

#بقایی_را_آزاد_کنید

نویسنده : بید مجنون ۰ نظر ۰ لایک:) |

داستان حضرت علی علیه السلام و تنور پیرزن

/ بازدید : ۴۴۹

داستان های بحارالانوار


على علیه السلام و یتیمان


روزى حضرت على علیه السلام مشاهده نمود زنى مشک آبى به دوش ‍ گرفته و مى رود. مشک آب را از او گرفت و به مقصد رساند؛ ضمنا از وضع او پرسش نمود.


زن گفت :


على بن ابى طالب همسرم را به ماءموریت فرستاد و او کشته شد و حال چند کودک یتیم برایم مانده و قدرت اداره زندگى آنان را ندارم . احتیاج وادارم کرده که براى مردم خدمتکارى کنم .


على علیه السلام برگشت و آن شب را با ناراحتى گذراند. صبح زنبیل طعامى با خود برداشت و به طرف خانه زن روان شد. بین راه ، کسانى از على علیه السلام درخواست مى کردند زنبیل را بدهید ما حمل کنیم .


حضرت مى فرمود:


– روز قیامت اعمال مرا چه کسى به دوش مى گیرد؟


به خانه آن زن رسید و در زد. زن پرسید:


– کیست ؟


حضرت جواب دادند:


– کسى که دیروز تو را کمک کرد و مشک آب را به خانه تو رساند، براى کودکانت طعامى آورده ، در را باز کن !


زن در را باز کرد و گفت :


– خداوند از تو راضى شود و بین من و على بن ابى طالب خودش حکم کند.


حضرت وارد شد، به زن فرمود:


– نان مى پزى یا از کودکانت نگهدارى مى کنى؟


زن گفت :


– من در پختن نان تواناترم ، شما کودکان مرا نگهدار!


زن آرد را خمیر نمود. على علیه السلام گوشتى را که همراه آورده بود کباب مى کرد و با خرما به دهان بچه ها مى گذاشت.


با مهر و محبت پدرانه اى لقمه بر دهان کودکان مى گذاشت و هر بار مى فرمود:


فرزندم! على را حلال کن! اگر در کار شما کوتاهى کرده است.


خمیر که حاضر شد، على علیه السلام تنور را روشن کرد. در این حال ، صورت خویش را به آتش تنور نزدیک مى کرد و مى فرمود:


– اى على! بچش طعم آتش را! این جزاى آن کسى است که از وضع یتیم ها و بیوه زنان بى خبر باشد.


اتفاقا زنى که على علیه السلام را مى شناخت به آن منزل وارد شد.


به محض اینکه حضرت را دید، با عجله خود را به زن صاحب خانه رساند و گفت:


واى بر تو! این پیشواى مسلمین و زمامدار کشور، على بن ابى طالب علیه السلام است.


زن که از گفتار خود شرمنده بود با شتاب زدگى گفت:


– یا امیرالمؤ منین ! از شما خجالت مى کشم، مرا ببخش!


حضرت فرمود:


– از اینکه در کار تو و کودکانت کوتاهى شده است، من از تو شرمنده ام

پی نوشت: بقایی را آزاد کنید

نامه دکتر احمدی نژاد را در مورد زندانی کردن بی قانون آقای بقایی را اینجا بخوانید 



نویسنده : بید مجنون ۱ نظر ۰ لایک:) |
About Me
عاشقانه ها من رو یاد خدا می اندازند
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان