عاشقانه

از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز .... بید مجنون را میسر نیست سر بالا کند (صائب)

بازخوانی داستان اذان نیمه شب

/ بازدید : ۳۹



🔴 بازخوانی داستان "شگفت انگیز" اذان نیمه شب داستان راستان شهید مطهری و تقدیم به #دکتر_احمدی_نژاد و #یکشنبه #شگفت_انگیزش که پشت پرده #نفاق #هزار_فامیل را آشکار کرد 



در زمان معتضد ، بازرگان پیری از یکی از سران سپاه مبلغ زیادی طلبکار بود و به هیچ وجه نمی‏توانست وصول کند ، ناچار تصمیم گرفت به خود خلیفه‏ متوسل شود ، اما هر وقت به دربار می‏آمد دستش به دامان خلیفه نمی‏رسید ، زیرا دربانان و مستخدمین درباری به او راه نمی‏دادند .     بازرگان بیچاره از همه جا مأیوس شد و راه چاره‏ ای به نظرش نرسید ، تا اینکه شخصی او را به یک نفر خیاط در " سه شنبه بازار " راهنمایی کرد و گفت این خیاط می‏تواند گره از کار تو باز کند .   بازرگان پیر نزد خیاط رفت . خیاط نیز به آن مرد سپاهی دستور داد که دین خود را بپردازد و او هم بدون معطلی پرداخت . این جریان بازرگان پیر را سخت در شگفتی فرو برد ، با اصرار زیاد از خیاط پرسید : " چطور است که اینها که به احدی اعتنا ندارند فرمان تو را اطاعت می‏کنند ؟   خیاط گفت : " من داستانی دارم که باید برای تو حکایت کنم " : روزی‏ از خیابان عبور می‏کردم ، زنی زیبا نیز همان وقت از خیابان می‏گذشت، اتفاقا یکی از افسران ترک در حالی که مست باده بود از خانه خود بیرون‏ آمده و جلو در خانه ایستاده بود و مردم را تماشا می‏کرد ،   تا چشمش به آن‏ زن افتاد دیوانه وار در مقابل چشم مردم او را بغل کرد و به طرف خانه خود کشید . فریاد استغاثه زن بیچاره بلند شد ، داد می‏کشید : ایها الناس به‏ فریادم برسید ، من اینکاره نیستم ، آبرو دارم ، شوهرم قسم خورده اگر یک‏ شب در خارج خانه به سربرم مرا طلاق دهد ، خانه خراب می‏شوم ، اما هیچ کس‏ از ترس جرأت نمی‏کرد جلو بیاید .     من جلو رفتم و با نرمی و التماس از آن افسر خواهش کردم که این زن را رها کند ، اما او با چماقی که در دست داشت محکم به سرم کوبید که سرم‏ شکست و زن را به داخل خانه برد . من رفتم عده‏ ای را جمع کردم و اجتماعا به در خانه آن افسر رفتیم و آزادی زن را تقاضا کردیم ،    ناگهان خودش با گروهی از خدمتکاران و نوکران از خانه بیرون آمدند و بر سر ما ریختند و همه ما را کتک زدند . جمعیت متفرق شدند ، من هم به خانه خود رفتم ، اما لحظه‏ ای از فکر زن‏ بیچاره بیرون نمی‏رفتم ، با خود می‏اندیشیدم که اگر این زن تا صبح پیش این‏ مرد بماند زندگیش تا آخر عمر تباه خواهد شد و دیگر به خانه و آشیانه خود راه نخواهد داشت .   تا نیمه شب بیدار نشستم و فکر کردم . ناگهان نقشه‏ ای‏ در ذهنم مجسم شد ، با خود گفتم این مرد امشب مست است و متوجه وقت نیست ، اگر الان آواز اذان را بشنود خیال می‏کند صبح است و زن را رها خواهد کرد . و زن قبل از آنکه شب به آخر برسد می‏تواند به خانه خود برگردد .   فورا رفتم به مسجد و از بالای مناره فریاد اذان را بلند کردم . ضمنا مراقب کوچه و خیابان بودم ببینم آن زن آزاد می‏شود یا نه ، ناگهان دیدم‏ فوج سربازهای سواره و پیاده به خیابانها ریختند و همه می‏پرسیدند این کسی‏ که در این وقت شب اذان گفت کیست ؟   من ضمن اینکه سخت وحشت کردم‏ خودم را معرفی کردم و گفتم من بودم که اذان گفتم . گفتند : زود بیا پائین‏ که خلیفه تو را خواسته است . مرا نزد خلیفه بردند . دیدم خلیفه نشسته‏ منتظر من است ، از من پرسید چرا این وقت شب اذان گفتی ؟   جریان را از اول تا آخر برایش نقل کردم . همانجا دستور داد آن افسر را با آن زن حاضر کنند ، آنها را حاضر کردند ، پس از بازپرسی مختصری دستور قتل آن افسر را داد . آن زن را هم به خانه نزد شوهرش فرستاد و تأکید کرد که شوهر او را مؤاخذه نکند و از او بخوبی نگهداری کند ، زیرا نزد خلیفه مسلم شده که زن‏ بی تقصیر بوده است .     آنگاه معتضد به من دستور داد ، هر موقع به چنین مظالمی برخوردی همین‏ برنامه ابتکاری را اجرا کن ، من رسیدگی می‏کنم . این خبر در میان مردم‏ منتشر شد . از آن به بعد اینها از من کاملا حساب می‏بردند . این بود که تا من به این افسر مدیون فرمان دادم فورا اطاعت کرد 

---------------------------------------------------


پی نوشت برسد به دست #قوه_غذای_خانوادگی_لاریجانی_ها

نویسنده : بید مجنون ۰ لایک:)
نرگس جهانبخشی
۰۴ مرداد ۲۱:۰۴
عالی بود مرسی
پاسخ :
خواهش می کنم ممنون 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
عاشقانه ها من رو یاد خدا می اندازند
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان