عاشقانه

از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز .... بید مجنون را میسر نیست سر بالا کند (صائب)

برای من روضه نخوانید!

/ بازدید : ۶۹

برای من روضه نخوانید!

 

با سلام که نام حضرت دوست است

پرده اول

تا حالا شده کسی شما را دوست داشته باشد ولی شما هیچ حس دوست داشتن در خود نسبت به او نبینید؟

حتما می فرمایید فراوان –فکر بد کردید ها J

حالا این فرد کسی نباشد جز پدرتان چی؟

خلاصه پدر به روش خودش من را بسیار دوست می داشت اما دنیای من را مادرم پر می کرد و حتی یادم هست در دنیای دردآلود کودکی هر وقت که حمله دردها شدت می یافت نامه ای به خدا می نوشتم و درخواست می کردم مادرم را تا من هستم نگهدارد....

حتی از خود مادر هم امضا می گرفتم ....

ولی با بهانه از پدر دور دور بودم ..... با همه نزدیک بودنهای او ....


پرده دوم

تو اوج ناباوری بشنوی که این پدر درگیر بیماری سخت و درمان سخت تر شده است چه حالی می شوید؟

راستش مثل همه اخبار بد من هم وارد مرحله انکار شدم که با یک سرماخوردگی بد و بداخلاقی های بیشتر از همیشه حتی نسبت به پدر بیمارم این مرحله  را پشت سر گذاردم ....

حال خوبی نبود مدام فکر می کردم خدا چه شوخی می کند ها

هیچ وقت فکر نکرده بودم به نبودن ورفتن پدر .... مدام به خدا می گفتم عجب شوخی هایی می کنی ها ....حالا نه اینکه دلخور شده باشم از بیماری پدر و بخواهم چرا بگویم نه که مدتها بود حکمت او و خواسته او خودش را برایم جا انداخته بود ..... بحث سر خودم بود و دنیایی که ساخته بودم و باید خراب می شد ....اینکه با همه ادعاهایم هنوز هم به هم می ریختم .....

مدتی گذشت .... شبها بی خوابی امد به سراغم و دردهای جسمی ام  این مهمان ناخوانده زندگی ام شدت گرفت....

البته خدا هم که توی این همه رنج و درد و غم بیکار ننشسته بود

پیامهایی که از دوستان می رسید....دوستان جانی .... حتی دوستانی که در خواب دعایم می کردند ....خیلی آرامم می کرد.... ولی هنوز یکجای کار می لنگید ....حسی درونم فریاد می کرد و من که هنوز عاجز از درکش بودم افسرده تر و کلافه تر می شدم ....


پرده سوم

یک روزی یک عصری یک صبحی .... اصلا چه فرق می کند کی؟ ..... باز تویی و دردهایت و خدایی که حتم بیشتر از تو این دردها را می فهمد و تحمل می کند .....بعد سبکی خاصی .... لحظه ای بی وزنی .... انگار صدای حس درونم واضح تر شده بود و مدام در گوشم می گفت .... تو پدرت را خیلی دوست داری حواست هست ؟ همین دوست داشتن پدر دارد دیوانه ات می کند..... فکر کن روزهایی که پدر کمتر درد می کشد تو بهتری خوابت سر جایت هست دردها کلافه ات نمی کند .... اما امان از آن شب و روزی که درد امان پدر را ببرد..... این کشف جدید .... این مکاشفه ....این اصلا اسمش را هر چه می خواهید بگذارید فعلا آخرین لبخند خدای بسیار قشنگی است که در روزهای سخت بیماری پدر مهمان زندگی من شده است .... خیلی خیلی با پدر مهربانتر شده ام ....شاید به خیال خودم ..... حس جدید قشنگی است ....از جنس یسری هایی که حضرت دوست قولش را داده که قطعا در هر سختی و عصری تو را همراهی کند......


پ. ن1 : اسم این پست شد ((برای من روضه نخوانید)) تقدیم به خوانده های گرامی که تا می خواهی از درد بگویی فریادشان بلند می شود که بر هر مصیبتی صبری لازم است J

و الا اسم این پست می توانست "لبخند خدای محبت دخترانگی ام " یا "ان مع العسر یسری" باشد. ...

پ.ن 2: این پست تقدیم به خالق یکتایم که با لبخندهای فراوانش هیچ گاه تنهایم نگذاشت .....

این پست تقدیم به پدرم

این پست تقدیم به " آن مردی " که خدایش در همین نزدیکیهاست.... هر چند  "خودشیفتگان مذهب" محاربش بخوانند .... "آن مردی " که حتی شده در خواب در اوج غم و اندوه سری می زند و باز از "امام زمان" می گوید و می خواهد که خیلی برای ظهور امام دعا کنم .....

نویسنده : بید مجنون ۰ لایک:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
عاشقانه ها من رو یاد خدا می اندازند
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان