عاشقانه

از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز .... بید مجنون را میسر نیست سر بالا کند (صائب)

یاد امام و شهدا ....

/ بازدید : ۱۶۶


 



با سلام ببخشید با تاخیر  27 سالروز وفات امام خمینی رضوان الله علیه رو تسلیت می گم . به پیوست چند تا خاطره را در قسمت ادامه مطلب خواهم گذاشت لطفا مطالعه بفرمایید.

اما نصاویر 1- تصویری از کانال خوب پوسترهای مهرو عدالت هست که می تونید رجوع کنید/ روی تصویر کلیک کنید آدرس کانال رو می یابید

2- یادتون هست قول داده بودم فایل سخنرانیهای نهج البلاغه رو می ذارم . گذاشتم اما ن اینجا بلکه تو کانال تدبر اگه روی تصویر کلیک کنید آدرس هست.

3- سومین تصویر هم وبلاگ دیگه ام تو بیان هست اگه دوست داشتید باز روش کلیک کنید. 


1- امام (ره) به جای کدام پاسدار نگهبانی داد؟! 

مشرق/ ماجرای نگهبانی حضرت امام به جای مهدی خندان بسیار عجیب بود. این ماجرا بعدها نقل محافل مختلف شد. حتی در یکی از سخنرانی‌های آقای قرائتی شنیدم که گفتند: جمله‌ی معروف امام خمینی که فرمودند: «ای کاش من هم یک پاسدار بودم» زمانی بیان شد که امام عزیز، خودشان یک شب از نزدیک شاهد تلاش پاسداران حسینیه‌ی جماران گردیدند.برای همین به دنبال شاهدان ماجرای آن شب مهدی بودیم. کسی که از نزدک این قضیه را دیده باشد.

شهید مهدی خندان: ای کاش می‌توانستم حرف دلم را راجع به امام عزیز بر روی کاغذ بیاورم، ولی نمی‌توانم فقط همین قدر بگویم که در دنیا دلم برای هیچ کس تنگ نمی‌شود و آرزوی زیارت کسی را بعد از آقا امام زمان(عج) و ائمه معصومین ندارم، مگر امام عزیزم که جانم فدایش باد!

اکثر دوستان این ماجرا را از دیگران شنیده بودند.اما پیگیری ما به برادر عرب رسید. ایشان حکایت آن شب را از نزدیک دیده بود و این گونه نقل کردند:
رزمندگان گردان هشتم سپاه،‌ پس از مدتی به سپاه جماران مأمور شدند. ما در پست‌های مشخص در منطقه‌ی جماران مشغول نگهبانی از بیت حضرت امام بودیم.دوران بسیار زیبا و معنوی جماران، بسیار در روحیه‌ی نیروهای ما تأثیر داشت. خاطرات آن ایام هنوز در ذهن دوستان گردان هشتم به نیکی یاد می‌شود. 
در یکی از شب‌های خرداد ماه، پست‌های بچه‌های مشخص شد. من و مهدی خندان به بالای بام حسینیه‌ی جماران رفتیم. یک بی‌سیم در دست و اسلحه نیز همراه داشتیم.همان موقع برخی بچه‌ها مأمور بودند در داخل حیاط منزل، یا داخل کوچه حضرت امام نگهبانی دهند.پست نگهبانی ما فکر می‌کنم ساعت دو بامداد آغاز شد . من از این سمت بام حسینیه و مهدی سمت دیگر بود. حساسیت حفاظت از بیت امام بسیار بالا بود. 

درحین نگهبانی و در سکوت نیمه شب، صدای پایی توجه من را جلب کرد! ظاهراً کسی از مسئولان برای سرکشی از نگهبان‌ها در آن نیمه شب آمده بود. چشمم به گوشه‌ی دیگر بام حسینه افتاد. مهدی خندان در حال نشسته، به دیوار تکیه داده و اسلحه‌اش را نیز در کنارش بود. او در همان حال نشسته خوابش برده بود!می‌خواستم مهدی را صدا کنم اما دلم نیامد. خیلی خسته بود. بعد دیدم از مسیر پله‌های پشت بام، شخصی بالا آمد که با دیدنش زبانم بند آمد! چشمانم از تعجب گرد شده بود. یعنی درست می‌بینم!؟

حضرت امام به تنهایی وارد محوطه‌ی بام حسینیه شدند. دست و پایم را گم کرده بودم. نمی‌دانستم چه کاری باید انجام دهم. حضرت امام به من خسته نباشید گفتند و کمی این طرف و آن طرف را نگاه کردند. یک باره مهدی را دیدند. قبل از اینکه من کاری انجام دهم، بالای سر مهدی رفتند. ایشان به آرامی شال سفید خود را که شبیه چفیه بود بر روی مهدی انداخته و اسلحه‌ی مهدی را از کنارش برداشتند!حضرت امام اسلحه را به روی دوش خود انداخته و در محوطه مشغول قدم زدن شدند! حالت قدم زدن حضرت امام مانند یک نگهبان بود. 

نفس در سینه‌ی من حبس شده بود. نمی‌دانید چه حالی داشتم. بی‌سیم در دست من بود اما توان اینکه دکمه را فشار دهم و به مسئول شب بگویم چه کسی اینجاست را نداشتم.من همین‌طور مات و مبهوت نگاه می‌کردم. حضرت امام نگهبانی می‌داد و مهدی هم خواب خواب بود. نمی‌دانستم چه کنم. ما همه آمده بودیم تا نگهبان حضرت امام باشیم، حالا خود حضرت امام مشغول نگهبانی بود.

حضرت امام برای دقایقی اسلحه بر دوش راه رفتند. پایان زمان نگهبانی ما نزدیک بود. قرار بود گروه دیگری از نگهبان‌ها جایگزین ما شوند.حضرت امام اسحله را در کنار مهدی قرار داد و شال خودشان را برداشتند. امام امت خداحافظی کرد و از پله‌ها به سمت پایین حرکت کردند. من گویی همه اینها را در خواب دیده بودم. ولی واقعیت بود. حضرت امام به آرامی پله‌ها را طی کردند.

همان موقع مهدی بیدار شد. نگاهی به من کرد و با تعجب گفت:‌ خواب بودم؟!

گفتم: چه خوابی،‌ تو خوابیده بودی و امام به جایت نگهبانی می‌داد. مهدی بلند شد و به سمت من آمد و گفت: چی می‌‌گی؟!گفتم: همین الان حضرت امام از پله‌ها پایین رفتند. 

مهدی دوید و به سمت بیت حضرت امام رفت. من چیزی ندیدم ولی بعدها شنیدم که با حضرت امام صحبت کرد و همراه ایشان به داخل منزل رفت و نماز شب را در کنار امام خواند. در همان لحظات پست نگهبانی ما تمام شد. من هم برگشتم برای استراحت چند روز بعد یکی از رفقا گفت: بعد از قضیه‌ی نگهبانی حضرت امام، برادر شاهمرادی به خاطر خوابیدن در سر پست، قصد برخورد با مهدی را داشته اما حاج سید احمد آقا گفته بود:‌ کاری با این پاسدار نداشته باشید. 

از آن روز عمق علاقه‌ی مهدی به امام امت بسیار بیشتر شد.مهدی در فرازی از وصیت‌ نامه‌اش این گونه بیان می‌کند: «ای کاش می‌توانستم حرف دلم را راجع به امام عزیز بر روی کاغذ بیاورم، ولی نمی‌توانم فقط همین قدر بگویم که در دنیا دلم برای هیچ کس تنگ نمی‌شود و آرزوی زیارت کسی را بعد از آقا امام زمان(عج) و ائمه معصومین ندارم، مگر امام عزیزم که جانم فدایش باد!»

با برقراری نسبی امنیت، مهدی و تمام بچه‌های گردان هشتم، تقاضای خود را برای حضور در جبهه‌های نبرد به فرماندهان سپاه تهران اعلام کردند.

آنچه به نقل ازسردار شهید مهدی خندان منتشر شده است بخشی از زندگینامه و خاطرات سردار شهید مهدی خندان است که در کتاب شیر کوهستان توسط گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی منتشر شده است. این انتشارت کتاب های فوق العاده زیبایی را توسط نویسنده ای که علاقه مند نیست نامش را منتشر کند روانه بازار کرده است .

2- کاپیتان محمود امینی، خلبان بالگرد حامل پیکر امام خمینی (ره) به بهشت زهرا (س) ناگفته‌هایی از روز 14 خرداد 1368 روایت کرده است.

به گزارش روزنامه قانون، هرساله همزمان با رحلت حضرت ‌امام خمینی(س) و تماشای تصاویر مربوط به تشییع پیکر ایشان، سوالاتی در ذهن ما ایجاد می‌شد که مسئولان این مراسم، چگونه آن جمعیت فراوان که عاشق پیر جماران بودند را اداره می‌کردند؟ کسانی‌ که کمترین اطلاعی از امنیت پرواز داشتند، می‌دانستند حضور آن جمعیت میلیونی در زمان خاکسپاری حضرت‌ امام(س)، هشداری برای خلبانان بالگرد حامل پیکر آیت‌الله خمینی بود. بدون شک مهارت مسئولان برگزاری و خلبانان آن مراسم و نیز امداد الهی سبب شد تا تشییع پیکر امام(س) با کمترین هزینه جانی به پایان برسد.

یکی از مسئولان اصلی و موثر آن مراسم، کاپیتان محمود امینی، خلبان بالگرد حامل پیکر امام(س) است. او که مدت‌ها در خدمت نیروی‌ هوایی بود، سال‌هاست بدون توقع در معاونت عملیات شرکت هلیکوپتری ایران مشغول خدمت است و ناگفته‌هایی از مراسم تشییع 14 خرداد را برای ما بازگو کرد. نکته‌ای که در این میان بیش از هر سخنی ذهن ما را درگیر کرد استفاده برخی، از جایگاه وی در دورانی است که کاپیتان امینی سکوت کرده بود.



مشروح گفت‌وگوی روزنامه قانون با خلبان آخرین سفر امام(س) از جماران تا بهشت‌زهرا(س) را در زیر می‌خوانید:

اوایل انقلاب شما کجا مشغول بودید؟

آن دوران من در نیروی هوایی‌ مشغول بودم. مسئولیت‌ پروازهای آن زمان با ما بود. هر پرنده‌ای‌ (هواپیما و هلی‌کوپتر) که قصد پرواز داشت باید تحت کنترل ما این فعالیت را انجام می‌داد. در آن زمان خلبان‌های ماهری در خدمت نیروی‌ هوایی بودند که مقامات را این افراد جابه‌جا می‌کردند. افرادی که دروه‌های خلبانی خود را در پاکستان و آمریکا گذرانده بودند ولی برای کشورشان تا پای جان نیز ایستادند و بیشتر این عزیزان نیز شهید شدند.

شما به عنوان فردی که در مراسم رحلت امام‌ خمینی(س) مسئولیت داشتید،از آن روزها برای ما توضیح دهید.

روز قبل از آن واقعه، اوضاع جسمی حضرت امام‌ خمینی(س) مناسب نبود و مسئولان تدابیر لازم را در ذهن داشتند. از جمله این تدابیر، تشکیل کمیته‌هایی برای آمادگی در قبال جابه‌جایی افراد و برگزاری مناسب مراسم احتمالی بود. در آن زمان در محل امروز میدان آرژانتین ساختمانی وجود داشت که مسئولان این کمیته‌ها در آنجا گرد‌هم آمده بودند و ما نیز در آنجا حضور داشتیم و آماده خدمت بودیم.

زمانی که خبر رحلت امام(س) منتشر شد، چه اتفاقی رخ‌ داد؟

همزمان با اعلام خبر رحلت امام(س) ماموریت ما نیز آغاز شد و تمام نیروها برای هرچه بهتر انجام شدن این مراسم دست به دست هم دادند. اما در این بین نقشی که نیروی‌هوایی بر عهده‌داشت کمی متفاوت بود. هنوز برخی از جامعه مردمی از رحلت حضرت امام(س) خبر نداشتند که ما از جماران به مکانی در حوالی بهشت‌زهرا(س) امروزی رفتیم. یکی از مسئولان‌ که روحانی نیز بود در آن مکان حضور داشت و منتظر ما بود. از قبل مکانی را برای فرود هلی‌کوپتر ما آماده کرده بودندکه در میان هکتارها علفزار و مزارع جنوب تهران بود. البته قرار بود در ابتدا پیکر مطهر امام(س) را در مصلای‌ کنونی به خاک بسپارند ولی مشخص نشد به چه دلیلی آن مکان دوردست برای خاک‌سپاری انتخاب شد. بعد از بازدید از آنجا به جماران بازگشتیم. اندکی بعد آقای امام‌جمارانی گفتند یادگار امام(س) را نیز برای بازدید آن مکان ببریم. بعد از گذشت چند ساعت که مجدد به همراه سید‌احمد خمینی‌بازگشتیم با صحنه عجیبی مواجه شدیم و آن اینکه تمام آن مزرعه‌های چندین‌ هکتاری صاف و مرتب شده‌بود.

مسئولیت این فعالیت‌های هوایی با شما بود؟

در آن بازه از زمان مسئولیت را محمد انصاری، فرمانده وقت هوانیروز برعهده داشت و ما نیز کمک‌ می‌کردیم. به تمام مراکزی که هلی‌کوپتر داشتند دستور دادیم تا تمام پرنده‌های خود را در اختیار قرار دهند تا این مراسم را به بهترین وجه ممکن برگزار کنیم.

پیکر را چگونه به بهشت‌زهرا(س) بردید؟

در ابتدا برخی تصمیم‌گرفتند پیکر امام(س) را سوار بر یک تریلی به سمت بهشت زهرا(س) ببرند تا مردم نیز در این مراسم شرکت کنند ولی از آنجا که ملت علاقه زیادی به امام(س) داشتند مشکلاتی به وجود آمد. یک بالگرد از ابتدای مسیر که از مصلی راه‌افتادیم، بالای سر ماشین به حرکت در آمد تا در صورت وقوع حادثه‌ای وارد عمل شود. تا صالح‌آباد کاروان پیش‌رفت ولی مرتبا به جمعیت افزوده و وضعیت از حالت عادی خارج شد.

تراکم مردم مشکلی برای مراسم و پیکرامام(س) ایجاد نکرد؟

مردم برای استقبال از پیکر امام(س) هجوم آوردند و این اقدام سبب شد به تابوت امام(س) آسیب وارد شود و در برخی عکس‌ها نیز مشاهده می‌کنید حتی کفن حضرت نیز از هم پاشید و تابوت ایشان نیز از بین رفت. در آنجا کمیته مراسم ماشین را به سمتی بردند تا امکان جابه‌جایی پیکر امام(س) ایجاد شود.

آقای انصاری که در هلی‌کوپتر مراقب مراسم بود، در بیابان فرود آمد و پیکر امام(س) را در بالگرد قرار دادند و پرواز کردند. البته ناگفته نماند وضعیت به گونه‌ای شده بود که جمعیت وارد هلی‌کوپتر شده و سعی داشتند با پیکر امام(س) همراهی کنند ولی مسئولان این افراد را از بالگرد پیاده کردند.

وقتی مسئولان با این‌ وضعیت مواجه شدند، چه کار کردند؟

در این زمان بود که مسئولان همراه پیکر امام(س) با مشکل از هم پاشیدگی تابوت و کفن امام(س) مواجه شده بودند و از سوی دیگر باید تا قبل از غروب خورشید پیکر ایشان به خاک سپرده می‌شد! در این بین مسئولان برگزاری به آقای انصاری گفتند که پیکر را به جماران بازگرداند تا مشکلات را رفع کنند ولی فرمانده هوانیروز وقت(محمدانصاری) اعلام کرد که من جماران را نمی‌شناسم و برای پرواز به آن محدوده دچار مشکل هستم.

با این وضع، پیکر بی کفن را چه کردند؟

در اینجا بود که تصمیم‌گرفتم مسئولیت را من به عهده‌بگیرم.در دانشکده افسری پیکرمطهر امام‌(س) را تحویل گرفتم و به جماران بردم. در آنجا نزدیکان و خدمتکار حضرت امام(س)(حاج عیسی) پیکر ایشان را مجدد کفن کردند و با تابوتی در هلی‌کوپتر قرار دادند.

در آنجا تصمیم‌گرفته شد تا 4 هلی‌کوپتر به سمت بهشت‌زهرا(س) حرکت کند تا بتوانیم مردم را در چهارگوشه آن مکان متفرق کنیم. سپس 4 تابوت به همراه 4بالگرد آماده شدند و پیکر امام(س) در بالگرد من قرار گرفت.

در آن زمان، مسئولان امر گفتند که به سمت بهشت‌زهرا(س) حرکت کنیم. یکی از روحانیونی که در کمیته مسئولیت داشت به ما گفت در گوشه‌ای از آن مکان مشخص شده، پاسداران کانکس‌هایی را تعبیه کرده‌اند تا بتوانیم به راحتی در مکان فرودآمده و پیکر امام(س) را به خاک بسپاریم. ما به سمت بهشت‌زهرا(س) حرکت کرده و هر کدام از بالگردها در مکان مشخصی نشستند و من نیز با هلی‌کوپتر حامل پیکر امام(س) در آن نقطه‌ای که محفوظ شده بود دقیق کنار قبر بر زمین نشستم و تنها توانستیم پیکر را از تابوت درآورده و خاکسپاری کنیم.

با مردم چه کار کردید؟

وقت تنگ بود! مردم نیز متفرق شده بودند و به سمت بالگردهای دیگر هجوم برده بودند ولی زمانی که دیدند در تابوت‌ها خالی است به سمت مقر ما هجوم آوردند. در این تنگی وقت برخی با ابراز احساسات، جلوی اجرای کار را گرفته‌بودند و سبب کندی خاکسپاری شده بودند که من نیز با آنها برخورد کردم. در پایان خاکسپاری پیکر مقدس ایشان بود که مردم کم‌کم از کانکس‌ها بالا آمده و وارد محوطه شدند.در ابتدا قصد داشتند وارد بالگرد شوند چرا که احساس می‌کردند پیکر در آنجاست و این ماجرا برای ما خطرناک بود چرا که هم امکان داشت به افراد ضربه بزند و هم افراد سبب آسیب دیدن بالگرد بشوند. سرانجام با هر فشار و معضلی که بود از زمین پرواز کردیم. در ادامه راه زمانی که به آشیانه بازگشتیم، کمک خلبان ما به دلیل واهمه‌ای که هجوم مردم ایجاد کرده‌بود، حال خود را از دست داد.این عملیات با تمام سختی که داشت انجام شد ولی از آنجایی که هدف مقدس بود این فشارها را تحمل و به وظیفه خود عمل کردیم.

3- روایت اشک‌های خلبان شهید عباس بابایی در محضر امام خمینی(ره(

درسال 1364 جمعی از فرماندهان به محضر امام(ره) رسیده بودند. در این میان شهید عباس بابایی هم حضور داشت که به شکل خاصی شانه‌هایش در حین فرمایشات امام تکان می‌خورد.
سردار علی فضلی از فرماندهان دوران دفاع مقدس و جانشین سازمان بسیج مستضعفین درباره خاطره خود از دیدار شهید بابایی با حضرت امام راحل روایت می‌کند:
«آن روزها(سال 1364) ما عملیات بزرگی نداشتیم. شرایط سختی حاکم شده بود و ناگزیر به انجام عملیات‌های کوچک و محدود بسنده کرده بودیم. در آن جلسه، برادر «محسن رضایی» فرمانده سپاه در آن زمان گزارشی خدمت حضرت امام ارئه کرد و امام چند جمله‌ای با این مضمون فرمود که: «عزیزان من! هر شب به دشمن هجمه کنید و خواب را از چشم دشمن بگیرید. به دشمن امان ندهید».
در همان جلسه، عزیزی را دیدم که در صف اول نشسته و شانه‌هایش می لرزد. چهره‌اش از پشت سر قابل تشخیص نبود. رنگ لباسش قدری با یونیفرم ما تفاوت داشت و موی سرش کوتاه بود. ما آن روزها کلاه نداشتیم، ولی او کلاهی هم بر سر گذاشته بود. با بیانات امام شانه‌هایش می لرزید و داشت به نوعی عشق بازی می‌کرد. من به حال او غبطه خوردم و پیش خود گفتم، خدایا! این کجاست و ما کجاییم. چه احوال خوشی دارد.
حقیقتاً غبطه خوردم، ولی هنوز نمی‌دانستم کیست. یک لحظه نیم نگاهی به اطراف انداخت. دیدم عجب! این کسی نیست غیر از برادر شهیدم، «عباس بابایی»، فرمانده عملیات نیروی هوایی ارتش مقتدر جمهوری اسلامی ایران.
جلسه که تمام شد، رفتم جلو و با این عزیز بزرگوار معانقه کردم.
روزی خبردار شدم که اسم‌شان برای زیارت خانه خدا درآمده و باید همراه همسر محترمشان برای حج تمتع شرفیاب شوند، ولی به همسرشان گفته‌اند، شما بروید و حج به جا آورید،من هم انشاءالله در جبهه حج به جا خواهم آورد. شما بروید مکه، من هم می‌روم جبهه.
این اتفاق افتاد و همسرشان عازم مکه شدند. شهید بابایی هم عازم جبهه شدند و روز عید قربان،هنگام انجام عملیات‌های پی درپی و پشتیبانی از رزمندگان اسلام، هواپیمایشان مورد اصابت قرار گرفت و در راه خدا به شهادت رسید.
نویسنده : بید مجنون ۰ لایک:)
شاهین ...
۲۸ خرداد ۱۳:۵۷
+ چه خاطراتی، خواندنی بودند؛ موفق باشید

+ التماس دعا
پاسخ :
لطف دارید 
مهنا احمدی
۱۵ خرداد ۱۸:۰۲
سلام
سالروز رحلت امام رو تسلیت میگم به شما
پاسخ :
سلام ممنون من هم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
عاشقانه ها من رو یاد خدا می اندازند
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان