عاشقانه

از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز .... بید مجنون را میسر نیست سر بالا کند (صائب)

روز نوشت قرآنی 2: از این دو تصویر خوشم آمد اگه گفتید چرا؟

/ بازدید : ۱۰۰


نویسنده : بید مجنون ۱ لایک:)
00:00
۰۵ بهمن ۱۵:۱۳
شما رو نمیدونم.... ولی من از این دو تصویر خوشم اومد چون اینو بهمون میگه که اگه همه نگرانیها و دغدغه هامون رو دست خودش بسپاریم، به بهترین نحو حلشون میکنه... همیشه ثابت کرده...
حرف دل !...
۲۳ دی ۱۷:۰۹

روزگاری داشت نا هموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقرو هم تیمار بود

این دوا می خواستی آن یک پزشک

این غذایش آه بودی آن سرشک

این عسل می خواست آن یک شوربا

این لحافش پاره بود آن یک قبا

روزها می رفت بر بازارو کوی

نان طلب می کردو می بردآبروی

دست بر هر خودپرستی می گشود

تا پشیزی بر پشیزی می فزود

هر امیری را روان می شد ز پی

تا مگر پیراهنی بخشد بوی

شب بسوی خانه می آمد زبون

قالب از نیرو تهی دل پرز خون

روز سایل بود و شب بیمار دار

روز از مردم شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم

کس ندادش نه پشیزو نه درم

از دری می رفت حیران بر دری

رهنورد اما نه پایی نه سری

ناشمرده برزن و کویی نماند

دیگرش پای تکاپویی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت

ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی اسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم فقیر

شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری به فضل خویش دست

برگشایی هر گره کایام بست

چون کنم یا رب در این فصل شتا

من علیل و کودکانم ناشتا

می خرید این گندم ار یکجای کس

هم عسل زان می خریدم هم عدس

آن عدس در شور با می ریختم

وان عسل با آب می آمیختم

درد اگر باشد یکی دارو یکی است

جان فدای آنکه درد او یکیست

بس گره بگشوده ای از هر قبیل

این گره را نیز بگشای ای جلیل

این دعا می کرد و می پیمود راه

ناگه افتادش به پیش پا نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشوده گندم ریخته

بانگ برزد کای خدای دادگر

چون تو دانایی نمی داند مگر

سال ها نرد خدایی باختی

این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است ای خدای شهرو ده

فرق ها بود این گره را زان گره

چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟

کاین گره را بگشاید بنده ای

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

هرچه در غربال دیدی بیختی

هم عسل ،هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره را بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم ای خدای

گر توانی این گره را بگشای

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی آن هم غلط

لغرض برگشت مسکین دردناک

تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر

دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت ای رب ودود

من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلایی کز تو آید رحمتی است

هر که را فقری دهی آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده ای

هر چه فرمان است خود فرموده ای

زان به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند

تا که با لطف تو پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب

هم سر انجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود

خود نمی دانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بی کسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست

تا بداند کانچه دارد زان توست

زان به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

اندر این پستی قضایم زان فکند

تا ترا جویم، ترا خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز

گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال

تو کریمی ای خدای ذوالجلال

بر در دونان چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی ای خدای

گندمم را ریختی تا زر دهی

رشته ام بردی که تا گوهر دهی

در تو پروین نیست فکرو عقل و هوش

ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش

پاسخ :
قشنگ بود ممنون 
من یاد این شعر افتادم :
حبیبم قاصدی از پی فرستاد 
 پیامی بابلوری می فرستاد
که می دانم تو را شرم حضور است 
مشو نومید، این جا قصر نور است
الا! ای عاشق اندوه گینم 
نمی خواهم تو را غمگین ببینم
اگر آه تو از جنس نیاز است    
در باغ شهادت باز، باز است
نمی دانم که در سر، این چه سودا است!   
همین اندازه می دانم که زیبا است
خداوندا چه درد است این چه درد است
که فولاد دلم را آب کرده است
مرا ای دوست، شرم بندگی کشت
چه لطف است این، مرا شرمندگی کشت
 http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=105723
خواندنی ها
۲۳ دی ۱۶:۴۷
چون وقتی آدم بنده واقعی خدا بشه مسلما علاقه و نیاز شدیدی به انجام کار خیر پیدا میکنه
پس میتونیم اینطوری بگیم که ما هر چقدر مشتاق به انجام کار خیر هستیم همون اندازه هم بنده خدا هستیم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
عاشقانه ها من رو یاد خدا می اندازند
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان